جشن تولد
+
داستانک
...
توی گوشم گفت:« آخه امشب تولد خواهرمه. تولد راس راسکیش که نه، نمی دونم تولد راستکیش کیه.»
توی گوشم گفت:« آخه امشب تولد خواهرمه. تولد راس راسکیش که نه، نمی دونم تولد راستکیش کیه.»
داخل کیسه اش را هم قایمکی نشونم داد. یه دونه تیتاپ برای کیک تولد و یه دونه لواشک، که خیلی دوس داره، به عنوان کادو.
تنها نگرانی پسرک دستفروش، محمود بود، که مبادا بفهمه یکم از پولارو کش رفته و دوباره جفتشونو کتک بزنه. از وقتی مادرشون مرده بود، گاه و بیگاه برای خواهر کوچیکترش جشن تولد می گرفت.
...
...
اریک امانوئل اشمیت
« هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شئ ای داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران درباره ی ما می گویند. وجود اول یعنی جسم، خارج از اختیار ماست. این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژپشت. بزرگ شویم یا نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما دست خودمان نیست. وجود دوم که آگاهی ماست، خیلی گول زننده و فریبنده است: یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند آگاهی داریم، از آنچه که هستیم. می توان گفت که آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود.تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به ما یک تئاتر، یک صحنه و یک طرفدارانی می دهد. ما دریافت ها و ادراکات دیگران را بر می انگیزیم، آنها را انکار می کنیم و اراده می کنیم، حتی اگر شایستگی های اندکی داشته باشیم. آنچه دیگران می گویند به وجود ما بستگی دارد. اگر ما نباشیم، آنها چیزی ندارند که بگویند.» (وقتی که یک اثر هنری بودم/ ترجمه فرامرز ویسی و آسیه حیدری)
اریک امانوئل اشمیت نویسنده ای فرانسوی است. معمولا با خواندن کتاب یا نمایش نامه ای از او، با بسیاری نکته و عبارت تامل برانگیز رو به رو می شوی، در حالی که تمامی نوشته هایش شیرین، ساده و روان هستند. بی شک دکترای فلسفه اش تاثیر زیادی بر آثارش گذاشته است و همچنین در کنار آن، حادثه ای که در سحرای هوگار برایش اتفاق افتاده و زندگی اش را دگرگون کرده است.(+و+) جدای از تفکرات او که در قالب نوشته هایش بیان شده اند، روند کلی آثارش، چه آنها که به صورت نمایش نامه اند، چه آنها که داستان های کوتاه و بلندند، به گونه ای است که خواننده را به دنبال خود می کشد و او را مشتاق به پایان بردن آنها می کند. و در آخر برای خواننده هر کدام از کتاب هایش، جملاتی می مانند که گاه، پاسخی برای سوالات قبلی آنهاست و یا آنها را به فکر فرو می برد، راجع به مسائل دور و برشان که تا آن موقع، از چنین زاویه ای به آنها توجهی نکرده بودند.
بوسه
عید بود و به مانند همیشه اصفهان بودیم و مهمان خانه مادربزرگم. آن عید هر بار که به بهانه ای قرار بود از مادر بزرگم جدا شوم، حتمن بوسه ای بر صورتش می زدم، که آخرین وداعم با او، بوسه ای باشد. به دلم افتاده بود که قراراست دیگر نبینمش. خیلی دوستش داشتم، خیلی... روزهای آخر عید بود که به مانند بارهای قبل کمی حالش بد شد و ماشینی خبر کردند و پیش دکترش بردند برای اطمینان بیشتر. آنقدری نبود که نگران شویم. سوار ماشین که بود، همانطور که به در و دیوار خانه و کوچه نگاه می کرد، با آن نگاه عجیب، تعجب کردم که چرا طوری نگاه می کند که انگار بار آخر است که به تماشای خاطره هایش نشسته است؟
آن ماشین رفت و من ماندم و حسرت یک بوسه برای آخرین وداع ...
آن ماشین رفت و من ماندم و حسرت یک بوسه برای آخرین وداع ...
عکس تزئینی است
حاشیه:
برای کوچه غمگینم... برای خونه غمگینم... بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
نه با هیچ کار دیگری
روزی اگر نبودم
به او بگویید
گه گاهی اگر دلش برایم تنگ شد
از من فقط به خنده های همیشگی پشت اخم هایش
-که می خواست از من قایمشان کند و نمی توانست-
یاد کند...،
نه با هیچ کار دیگری.
-و باز تاکید می کنم نه با هیچ کار دیگری.-
حاشیه:
نهال عزیز روحت شاد و ای کاش به همان که می خواستی بپیوندی.
اتفاقی که در سی سالگی می افتد
وقتی یک نیمکت خالی پیدا کردیم و کنارش نشستم هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بودم. به هر حال تازه از توالت برگشته بود و داشت با آب و تاب از نوشته های پشت در توالت میگفت و خب... پسر ها را که می شناسید، شاید دستی به جایی خورده بود و ... بیشتر وارد جزثیات نمی شوم. می دانم که شاید این سوال را بپرسید که مگر با توالت رفتن و... اتفاقی می افتد، ولی می دانید با خودم فکر می کردم که از پسر مجرد 30 ساله که تا حالا کار دست هیچکس نداده، هیچ چیز بعید نیست. رو کرده بود سمت من و درد دل می کرد و گاه گاهی که سمت نگاهش رو عوض می کرد، داشت دست هایی را می پایید که همدیگر را سفت چسبیده بودند و آخر سر اعتراف کرد که : میدونی چقد دوست داشتم دست یه نفرو بگیرم و اینجور عاشقانه باش راه برم؟
بدبخت زن می خواست. عمق فاجعه ام اینجا بود که فرض کنید که آدم بخواد زن بگیره و به این نتیجه برسه که کسی که همفکرش باشه، حاضر نیس با شرایطش کنار بیاد و کسی که با شرایطش کنار بیاد، همفکرش نیس.
عکس تزئینی است
گوشواره یکم - جیرجیرک ها
+
گوشواره
گوش کن... جیرجیرک ها دارند برای هم عاشقانه می خوانند.
و همین عشق کافی است که نخواهند غرولند هیچکس را به حساب بیاورند.
و همچنان می خوانند،
تا انتهای شب.
تا به حال فکر کرده بودی که می شود به جیرجیرک ها هم حسودی کرد؟
بیشتر نوشت:
طرح استفاده شده در سربرگ از اینجا
داستانک یکم - گنجشکک اشی مشی
+
داستانک
گنجشکک اشی مشی لب بوم ما بشین، خیالت راحت، خانه ما اصلن حوض ندارد. راستش حوض دلمان از تنهایی ترک خورد و شکست. باران هم اگر اشک چشمان ما بود، همین چشمان منتظرمان که از درها که نا امید شدند، خیره ماندند به آسمان، وقتی بیایی دیگر بند می آید.
نگران فراش و قصاب و آشپز و حاکم هم نباش.
فراش باشی که مُرد از گرسنگی. قصاب باشی هم بازنشسته شد، از بس بی مشتری بود. آشپز باشی را هم نگو که دلت خوش است که تاب بیاورد جگر مردم را کباب کند و به قیمت خونشان بهشان بفروشد؟ حاکم هم که ای بابا... حالا دیگر کدام حاکمی را دیده ای که به گنجشککی قناعت کند.
این وسط فقط ما مانده ایم و حکایت دلمان و تنهایی. راستی حکایتش را شنیده ای؟
بیشتر نوشت:
1. فرهاد قشنگ خونده این ترانه را، قشنگ.
2. این نوشته، قبلتر، کوتاهتر، در اینجا.
3. طرح استفاده شده در سربرگ از اینجا.
روز تولدم
1. امسال از هر سالی شرمنده تر شدم
حالا بگو چرا؟
متاسفانه چون شماره هام چند وقت پیش پاک شد از رو گوشیم، و از قضا اصلن خط ثابتم همراه نیست هیچ وقت و همینطور گوشی فکسنیش(املاش همینه یا نه، نمی دونم) ، چندتا ازدوستان که زحمت کشیده بودند و تماس گرفته بودند یا اس ام اس داده بودند و شرمنده کردنو نه تنها نتونستم جوابشونو بدم(خطم یه طرفس آخه) بلکه همون گوشی داغونم همه اس ام اسا و لیست تماسو پاک کرده و من حتی نمی تونم دیگه بفهمم که کدوم عزیزانی بودن که این زحمتو کشیدن...
همه ی این حرفا را زدم که بگم خیلی شرمندشونم
2. از بقیه دوستان و آشنایان که چه تو فیس بوک، چه حضوری، چه تلفنی امروزو تبریک گفتن خیلی خیلی تشکر می کنم.
3. ترجیح میدم اصلن راجع به امروزم ننویسم...
4. راستی پریروز پسر عمه ام به دنیا اومد
حالا بگو چرا؟
متاسفانه چون شماره هام چند وقت پیش پاک شد از رو گوشیم، و از قضا اصلن خط ثابتم همراه نیست هیچ وقت و همینطور گوشی فکسنیش(املاش همینه یا نه، نمی دونم) ، چندتا ازدوستان که زحمت کشیده بودند و تماس گرفته بودند یا اس ام اس داده بودند و شرمنده کردنو نه تنها نتونستم جوابشونو بدم(خطم یه طرفس آخه) بلکه همون گوشی داغونم همه اس ام اسا و لیست تماسو پاک کرده و من حتی نمی تونم دیگه بفهمم که کدوم عزیزانی بودن که این زحمتو کشیدن...
همه ی این حرفا را زدم که بگم خیلی شرمندشونم
2. از بقیه دوستان و آشنایان که چه تو فیس بوک، چه حضوری، چه تلفنی امروزو تبریک گفتن خیلی خیلی تشکر می کنم.
3. ترجیح میدم اصلن راجع به امروزم ننویسم...
4. راستی پریروز پسر عمه ام به دنیا اومد
اندیشه ای به بهانه تماشای Das Leben der Anderen
+
فیلم
«تعجب نکن...» امروز می تواند، روز تحول من باشد.مهم نیست چقدر و به چه چیز معتقدم، روزی که عاشق شوم، دیگر نمی توانم به بهانه ی اعتقادات پوچم، چشمم را به روی واقعیت و انسانیت ببندم.
پیام «زندگی دیگران1» بی شک همین است. وقتی می توان عمیق ترین اعتقادات را درعمل به همان اعتقاد شکست. تنها کافی است، حتی در اوج باور، کمی ایستاد، تامل کرد و بدون تعصب به همان باور نگاه کرد و به خود یادآور شد: شاید اشتباه می کنم.
با انسانی مواجهیم که از یک طرف از نبود یک رابطه و زندگی شخصی در طی سال های متمادی خدمت به کشور و نظام حاکم رنج می برد و از طرفی مامور تفتیش در زندگی و روابط کسانی می شود که جرمشان این است که تفکری مخالف با اندیشه ی او دارند. خاصه اینکه در مورد آخرین ماموریتش، در کنار مبارزه ی اعتقادی خویش، فساد روسای خود2 را دلیلی دیگر بر اجرای دستورات می بیند و مجبور است در برابر آن سکوت کند و شاید نقطه ی آغاز تحول فکری او در همین است. او به زندگی ای که نظاره گر بود، رشک برد یا با آن همزاد پنداری کرد یا هرچیز دیگری،مهم نیست. اتفاق ماجرا این است که او با زندگی عاشقانه، آزاد، انسانی و بدون محدودیت های فکری ارتباط برقرار کرد. هرچه خود داشت را دور ریخت، افق تازه ای پیش روی خود دید و وارد زندگی جدیدی شد.
حالت گذار ویسلر3 به زیبایی در صحنه ای از فیلم که صحبت او با کودکی که پدرش توسط سازمان امنیتی دستگیر شده، قابل مشاهده است. آنجایی که او طبق عادت و آموزه های توتالیتری خود می خواهد نام شخصی را که مخالف و متنفر از سیستم امنیتی است، هرچند کودکی باشد، بپرسد تا شاید با گزارشش در لیست مراقبت قرار گیرد. ولی ناگهان به خود می آید و انگار دوباره هزاران چرا در ذهنش شکل می گیرد.
او دیگر نمی تواند در بند اعتقادات پیشین خود قرار گیرد. دست در دست مظنون خود می دهد و بدون اینکه خود را نشان دهد و حتی می توان گفت بی اراده در مقابل آنچه وظیفه دارد که انجام دهد، به جای جلوگیری، راه را برای شکل گرفتن اندیشه ی مظنونش هموار می کند.
علاوه بر این، نگاه دیگر داستان به موضوع زندگی امنیتی و کنترل شده توسط نظام حاکم است. نظامی که برای در اختیار و در دست داشتن افراد جامعه، آنها را کنترل می کند و می بیند دامنه ی افراد کنترل شده روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. اما مساله ای تاریخی که فیلم نیز به ما می آموزد این است که اگرچه بتوان حتی زندگی تمام افراد یک جامعه را تحت کنترل گرفت اما اندیشه شان را نمی توان هیچ گاه در بند کرد. اندیشه آزادانه می شکوفد و کافی است در ذهن فردی شکل گرفته و پرورش یابد. اینجاست که شاید همین اندیشه ها رهگشای یک ملت شود و آزادی و رفاه و سعادت را برای آنها به ارمغان آورد.
و در آخر، مهمترین دستاورد عمر یک نفر چه چیز بهتر از این می تواند باشد که پی ببرد، اگرچه از منزلت اجتماعی پایینی برخوردار گشته ولی، او نیز در زندگی، معاشقه وشکل گیری اندیشه ای که آرزویش را داشت شریک شده است4. 5و6و7
پاورقی:
2. ارتباط پنهانی وزیر هنر با کریستا (با بازی Martina Gedeck)، که خود دستور تفتیش درایمن(با بازی Sebastian Koch) را داده است.
4. منظور صحنه پایانی فیلم است که ویسلر، کتاب درایمن را تقدیم شده به خودش می بیند.
5.دوست داشتم در مورد تک تک صحنه های این فیلم که دوستشان داشتم توضیح دهم و احساساتم را بیان کنم. جایی که ویسلر با کریستا در کافه ای هم صحبت شد و کریستا متقاعد شد که به خانه برگردد، جایی که کریستا خود را به کشتن داد، جایی که... که همه آنها بسیار احساسات مرا برانگیخت و مرا به فکر فرو برد و دلیلی که این اتفاق نیفتاد این بود که در این مطالب سعی دارم کمتر به جزئیات پرداخته شود.
6. اساسن این نوشته نه یک نقد، که اندیشه ای شخصی است.
7. اندک پیش مطالعه ای راجع به دیوار برلین و آلمان شرقی (از همین لینک ها) به درک بهتر فیلم کمک می کند.
بحث و نقد یکم از سید امیرحسین ابطحی
فیلم «زندگی دیگران» را یک بار دیگر دیدم و سپس نظرت را پیرامونش خواندم، به راستی که نظر کامل و جامعی بود.ولی کمی اشکال در آن یافتم (و شاید بدفهمی من از فیلم میباشد).
تو گفتی که ویسلر سالیان سال برای حکومت کار میکرده و از این فرآیند ناراضی بوده. ولی من نشانه ای دال بر نارضایتی ویسلر تا آخرین ماموریتش ندیدم. درست است که ویسلر ابزار دست حکومتی توتالیترِ سوسیالیست است و به آموزه های آن پای بند است، اما از کار خود شکایتی ندارد. وی تبدیل به ماشین کاری برای بقای حکومت شده که در راه این کار، ارزشهایش تغییر کرده است، بنا به کاری که دارد تنهایی، تنها همنشینش شده و عشق در نهادش پژمرده. ولی همانطور که بعداً در فیلم میبینیم آنطور نیست که ریشهاش خشکیده باشد، بلکه همچون آتشی زیر خاکستر است که رو میشود. ویسلر ارزشهای انسانیش را به دست فراموشی نسپرده و در موقعیتی، ویسلری که کارش پیدا کردن جاسوسین و افرادی که امنیت حکومت را تحدید میکنند است، سعی در ایجاد تغییری در رویه و پا گذاشتن بر روی آموزه های کاری خود میکند که پس از چند لحظه فکر اسم توپ پسرک را میپرسد به جای نام پدرش و یا با درایر همسو میشود و به طور نامحسوس به وی کمک میکند، کمکی که در سالیان بعد موجب شکست دیوار برلین میشود.
ویسلر پس از آخرین ماموریتش است که به تنهایی عظیم خود پی میبرد و حتی برای پر کردن تنهایی اش از رو زدن و درخواست از زن فاحشه برای ماندن مدتی بیشتر در پیش او و شاید کمی صحبت با او نیز دریغ نمیکند. ویسلر نبود عشق را اکنون، پس از سالیان زیاد خدمت به حکومت دموکراتیک آلمان پی میبرد و هیچ چیز برایش پر کننده این تنهایی نیست. آنجا که ویسلر به خانه درایر وارد و با حسرت به تخت دو نفره آن دو نظر میافکند و همچنین کتابی از «برشت» را برمیدارد و در آن شب یکی از شعرهای برشت را مطالعه میکند. برای ویسلر ارزشهای فراموش شده اش جان تازه میگیرد تا آنجا که از فرمان حکومت و دستور بازرسی نیز سرپیچی میکند.
علاوه بر این ارزشهای فراموش شده که جانی دوباره برای ویسلر میگیرند، وی فساد حاکم بر حکومت را نیز تجربه میکند. فسادی که به موجبات آن وزیر هنر برای رسیدن به معشوقه خود به همسر وی ظن میبرد و دستور مراقبت کامل از آنها را میدهد تا شاید درایر را بتواند به بهانهای از مسیر خود برای رسیدن به معشوقه اش کنار بزند.
همه اینها دست به دست هم داده تا مقاله درایر در اشپیگل به چاپ برسد و ویسلر نیز دم برنیاورد.
این نوشته صرفاً نقد نوشته تو نبود و چیزهایی نیز از خودم بود.
بحث و نقد یکم از سید امیرحسین ابطحی
فیلم «زندگی دیگران» را یک بار دیگر دیدم و سپس نظرت را پیرامونش خواندم، به راستی که نظر کامل و جامعی بود.ولی کمی اشکال در آن یافتم (و شاید بدفهمی من از فیلم میباشد).
تو گفتی که ویسلر سالیان سال برای حکومت کار میکرده و از این فرآیند ناراضی بوده. ولی من نشانه ای دال بر نارضایتی ویسلر تا آخرین ماموریتش ندیدم. درست است که ویسلر ابزار دست حکومتی توتالیترِ سوسیالیست است و به آموزه های آن پای بند است، اما از کار خود شکایتی ندارد. وی تبدیل به ماشین کاری برای بقای حکومت شده که در راه این کار، ارزشهایش تغییر کرده است، بنا به کاری که دارد تنهایی، تنها همنشینش شده و عشق در نهادش پژمرده. ولی همانطور که بعداً در فیلم میبینیم آنطور نیست که ریشهاش خشکیده باشد، بلکه همچون آتشی زیر خاکستر است که رو میشود. ویسلر ارزشهای انسانیش را به دست فراموشی نسپرده و در موقعیتی، ویسلری که کارش پیدا کردن جاسوسین و افرادی که امنیت حکومت را تحدید میکنند است، سعی در ایجاد تغییری در رویه و پا گذاشتن بر روی آموزه های کاری خود میکند که پس از چند لحظه فکر اسم توپ پسرک را میپرسد به جای نام پدرش و یا با درایر همسو میشود و به طور نامحسوس به وی کمک میکند، کمکی که در سالیان بعد موجب شکست دیوار برلین میشود.
ویسلر پس از آخرین ماموریتش است که به تنهایی عظیم خود پی میبرد و حتی برای پر کردن تنهایی اش از رو زدن و درخواست از زن فاحشه برای ماندن مدتی بیشتر در پیش او و شاید کمی صحبت با او نیز دریغ نمیکند. ویسلر نبود عشق را اکنون، پس از سالیان زیاد خدمت به حکومت دموکراتیک آلمان پی میبرد و هیچ چیز برایش پر کننده این تنهایی نیست. آنجا که ویسلر به خانه درایر وارد و با حسرت به تخت دو نفره آن دو نظر میافکند و همچنین کتابی از «برشت» را برمیدارد و در آن شب یکی از شعرهای برشت را مطالعه میکند. برای ویسلر ارزشهای فراموش شده اش جان تازه میگیرد تا آنجا که از فرمان حکومت و دستور بازرسی نیز سرپیچی میکند.
علاوه بر این ارزشهای فراموش شده که جانی دوباره برای ویسلر میگیرند، وی فساد حاکم بر حکومت را نیز تجربه میکند. فسادی که به موجبات آن وزیر هنر برای رسیدن به معشوقه خود به همسر وی ظن میبرد و دستور مراقبت کامل از آنها را میدهد تا شاید درایر را بتواند به بهانهای از مسیر خود برای رسیدن به معشوقه اش کنار بزند.
همه اینها دست به دست هم داده تا مقاله درایر در اشپیگل به چاپ برسد و ویسلر نیز دم برنیاورد.
این نوشته صرفاً نقد نوشته تو نبود و چیزهایی نیز از خودم بود.
ما جرای یک استرس دیوانه کننده و عذرخواهی برای یک ماجرای دیوانه کننده
1. شاید در کل دوران تحصیلم تنها امتحانی که استرس داشتم براش همین بود...
...و با این که همشو بلد بودم، خراب شد
2. دلم واقعا برف می خواست، چه لذتی بردم امشب، حیف که دوربین نبرده بودم.
3. عذر خواهی:
می فهمم کسی که که داره دردناک ترین لحظه های زندگیشو برای یه نفر تعریف می کنه و لبخند تحویل می گیره، چه حسی می تونه داشته باشه... فقط می تونم بگم ببخشید اگه من این مدلیم، ولی باور کن می فهمیدم چی داری میگی. باور کن امشب خیلی ناراحت شدم از حرفایی که زدی. ترسیدم بگم بی خیال شو، چون می دونم اقلن به این زودیا نمیشه، می دونم حتی وقتی سختی می کشی برا کسی که دوستش داری، هرچند لایقش نباشه، واست لذت بخشه، ولی تا کی؟ باور کن که از بین نرفتنت، سرحال بودنت، مثل قدیم بودنت واسه خیلیا مهمه.
افسردگی
+
خودمانی
یه کاغذ برمیدارم، بعد از اینکه کلی با مدادا و خودکارای رنگی خط خطیش کردم و هیچ نتیجه ای نگرفتم، میشینم یه گوشه کز می کنم از این که چرا نمی تونم یه چیز درس درمون و قشنگ خلق کنم.
آقا، خانوم اصلن منو که می بینید افسرده شدم.
به جای اینکه برم دنبال آرزوهام، نشستم دارم جوش امتحان آمار مهندسیمو می زنم.
| copy right |
...
خب عصبانی بودم.
به بهانه تماشای the social network
+
فیلم
"شبکه اجتماعی1" بیش از اینکه یک فیلم تاثیرگذار باشد، روایتگر یه واقعیت تاثیرگذار است. ایده ای در ذهن مارک زوکربرگ2 شکل گرفت که پس از 6سال یکی از مشهورترین و پرطرفدارین شبکه های اجتماعی را به وجود آورد. در عصری که همه ارتباطات به شکل دیجیتال برقرار و فاصله مردم از هم به شکل خیره کننده ای زیاد شده است، فیس بوک توانست با شکل دادن جامعه ای مجازی، علاوه بر کوتاه کردن فاصله ها و تداوم بخشی به ارتباطات، نشان دهد اجتماع و ارتباط هم همگام با مدرنیته تغییر پیدا می کند و نمی توان جلوی این تغییر را گرفت.
شبکه هایی از قبیل مای اسپیس، اورکات و ... نیز شکل گرفتند و با استقبال نسبی رو به رو شدند، اما شاید بتوان دلیل اقبال عمومی فیس بوک را این دانست که زوکربرگ نه تنها خالق یک اجتماع مجازی شکل گرفته از شهروندانی با هویت واقعی بود، که نشان داد جامعه های مجازی نیز همچون جوامع واقعی متکی به شهروندان خود هستند و برای اقبال عمومی شهروندان باید شهری مناسب و باب میل آنان ساخت. در شهر مجازی، بودن و یا نبودن، انتخاب شهروند مجازی است و زوکربرگ بیشتر از هرکس توانست شهر مجازی خود را متناسب با علایق واقعی شهروندانش بسازد و اداره کند. او نه تنها نیاز های واقعی هر شهروند، به طور مثال ورق زدن آلبوم عکس و مرور خاطرات، را در قالب فیس بوک گنجاند، بلکه همه ی آنچه را که هر انسانی در دنیای واقعی لزومی بر گفتنش نمی بیند، به طور مثال وضعیت تاهل، را به آن اضافه کرد و جامعه ای با تمام تنوعات و سرگرمی هایی که حتی شاید از دنیای واقعی سرگرم کننده بود، ساخت و به دیگران اجازه داد نقشی در بهبود و تکمیل این جامعه داشته باشند.
در اینصورت دور از ذهن نیست که این فیلم با استقبال بینندگان رو به رو شود، همانطور که شهروندان هر جامعه ای از شنیدن تاریخ جامعه شان، هرچند افسانه و غیر واقعی باشد3، به وجد می آیند و با آن ارتباط برقرار می کنند،برای شهروندان جامعه 500 میلیونی فیس بوک هم تماشای روند ابداع این کشور چند ملیتی با شکوه است.
هرچند بتوان این فیلم را بر اساس واقعیتی خواند که به تماشاگر نشان می دهد، چگونه می توان ایده ای را در ذهن پروراند و با تلاش این ایده را به واقعیت تبدیل کرد و موفق شد، اما تماشاگران جهان سومی فیلم گرچه شاید خود عضوی از جامعه بزرگ فیس بوک بوده و از تماشای این فیلم لذت ببرند، با خود می اندیشند، در جهان سوم جایی برای پروراندن ایده وجود ندارد. این تماشاگران بیش از اینکه با فیلم "شبکه اجتماعی" همزاد پنداری کنند، با فیلم هایی همچون "میلیونر زاغه نشین" احساس نزدیکی می کنند و موفقیت را در جامعه خود حاصل شانس می دانند و به نظر می آید همین عامل و طرز فکر، که شاید حاصل محیط زندگی و قوانین اجتماعی حاکم بر جهان سوم است، را بتوان دلیلی برعدم پیشرفت، از بین رفتن نوابغ و استعدادها و شاید واقعیتی که از آن به نام فرار مغزها یاد می کنند، نام برد4.و5و6و7
پاورقی:
3. گفته می شود همه ی داستان فیلم واقعی نیست، گرچه آرون سورکین، نویسنده فیلم، با توجه به عدم همکاری زوکربرگ و شرکایش، مطالعه بسیاری بر زندگی او و روند اختراع فیس بوک داشته است.
4. بند آخر نوشته ام متاثر از این نوشته بود. گرچه روی صحبت من نگارنده آن نبود و در آن نوشته، بیشتر جامعه و جهان سوم به نقد کشیده شده است.
5. فیلم برداری فیلم، تحسین برانگیز بود.
6. دوست داشتم در مورد نقش های در سایه، به خصوص روابط و گفت و گو های برادران وینکلوس هم در این نوشتار سخنی بگویم، که متاسفانه محقق نشد. ولی به نظرم روابط و تفکرات این دو برادر بسیار جای تامل داشت.
7. اساسن این نوشته نه یک نقد، که اندیشه ای شخصی است.
بحث و نقد یکم از محمد علی کرانی
متن خوبی بود علی جون...
بنظر من هم نکته ای خوب مطرح شد، ایده ای بود که فیسبوک داشت... یعنی یه شبکه اجتماعی که هر کس میتونست یه سری اطلاعات شخصی رو مطابق با میل خودش در معرض دید بقیه بزاره... اونم نه هر کسی...کسایی که خودش میخواد، چه درخواست بقیه رو تایید کنه و یا در قالب درخواست دوستی به دیگران... و این اجازه رو بهشون داده که از آنها مطلع باشن...
جایی که حتی حس فضولی و کنجکاوی رو خیلی محترمانه کرده بود...اینکه حس کنی تو جاسوسی نمیکنی... اون خودش داره اجازه ی کنجکاوی رو به میده...
این یه جنبه ش بود...
جنبه ی دیگه همون حس داشتن یه زندگی اجتماعی در دنیای مجازی به دلخواه خودت...ورق زدن زندگیت اونجوری که دوست داری...
برقرار کردن ارتباطاتی که فاصله گرفتن از هم و کم کردن این فاصله به شیوه ی مدرن...شیوه ای که خیلیا ههمین مدرنیته رو عامل دوری انسان ها از هم میدونن
آیتم هایی مثل چت ، آلبوم های عکس ، کامنت گذاشتن، تقویم و تاریخ تولد ها، لایک زدن ها و غیره چیزایی بودن که حس نزدیکی بین آدم ها رو تقویت میکنه.. اینکه بدونی فلانی داره تو رو میبینه و حواسش به تو هست...
حالا اگه بخوایم به ساخت فیلم نگاه کنیم... به نظرم میشد خیلی بهتر ازینها روایت بشه
خیلی سعی شده بود تمام ایده های فیسبوک رو در قالب داستانی تعریف کنه که در اون نیازی احساس شده... و اون احساس نیاز ایده ای در فیسبوک ایجاد کرده... در فیلم این ایده ها به طرز خیلی سریعی و ناگهانی مطرح میشد... اگه فکر کنی که واقعا همچین ایده ای به این صورت و اینقدر ناگهانی شکل گرفته... غیر واقعی جلوه میکنه... به شخصه این رو نکته منفی فیلم در نظر میگیرم.
کلا هم اینکه مطرح شده سوژه های واقعی فیلم در ساختش کمکی نکردن ضربه زده به روایت داستانی فیلم... که میتونست روال روان تری و واقعی تری به فیلم ببخشه.
برخلاف نظرت من اصلا از نحوه ی فیلم برداریش خوشم نیومده بود... یه جوری بود که انگار هول هولکی ساختن فیلمو... حتی در حد فیلم های مستند خوب هم، ظاهر نشده بود....
بحث و نقد یکم از محمد علی کرانی
متن خوبی بود علی جون...
بنظر من هم نکته ای خوب مطرح شد، ایده ای بود که فیسبوک داشت... یعنی یه شبکه اجتماعی که هر کس میتونست یه سری اطلاعات شخصی رو مطابق با میل خودش در معرض دید بقیه بزاره... اونم نه هر کسی...کسایی که خودش میخواد، چه درخواست بقیه رو تایید کنه و یا در قالب درخواست دوستی به دیگران... و این اجازه رو بهشون داده که از آنها مطلع باشن...
جایی که حتی حس فضولی و کنجکاوی رو خیلی محترمانه کرده بود...اینکه حس کنی تو جاسوسی نمیکنی... اون خودش داره اجازه ی کنجکاوی رو به میده...
این یه جنبه ش بود...
جنبه ی دیگه همون حس داشتن یه زندگی اجتماعی در دنیای مجازی به دلخواه خودت...ورق زدن زندگیت اونجوری که دوست داری...
برقرار کردن ارتباطاتی که فاصله گرفتن از هم و کم کردن این فاصله به شیوه ی مدرن...شیوه ای که خیلیا ههمین مدرنیته رو عامل دوری انسان ها از هم میدونن
آیتم هایی مثل چت ، آلبوم های عکس ، کامنت گذاشتن، تقویم و تاریخ تولد ها، لایک زدن ها و غیره چیزایی بودن که حس نزدیکی بین آدم ها رو تقویت میکنه.. اینکه بدونی فلانی داره تو رو میبینه و حواسش به تو هست...
حالا اگه بخوایم به ساخت فیلم نگاه کنیم... به نظرم میشد خیلی بهتر ازینها روایت بشه
خیلی سعی شده بود تمام ایده های فیسبوک رو در قالب داستانی تعریف کنه که در اون نیازی احساس شده... و اون احساس نیاز ایده ای در فیسبوک ایجاد کرده... در فیلم این ایده ها به طرز خیلی سریعی و ناگهانی مطرح میشد... اگه فکر کنی که واقعا همچین ایده ای به این صورت و اینقدر ناگهانی شکل گرفته... غیر واقعی جلوه میکنه... به شخصه این رو نکته منفی فیلم در نظر میگیرم.
کلا هم اینکه مطرح شده سوژه های واقعی فیلم در ساختش کمکی نکردن ضربه زده به روایت داستانی فیلم... که میتونست روال روان تری و واقعی تری به فیلم ببخشه.
برخلاف نظرت من اصلا از نحوه ی فیلم برداریش خوشم نیومده بود... یه جوری بود که انگار هول هولکی ساختن فیلمو... حتی در حد فیلم های مستند خوب هم، ظاهر نشده بود....
اندیشه ای پس از تماشای INCEPTION
+
فیلم
«عشق... .» و دیگر چه چیزی را گرم تر، مداوم تر و راسخ تر از عشق سراغ دارید؟ و آیا می توان معلولی را بدون علت عشق پیدا کرد؟
"سرآغاز1" را باید بر اساس عشق دانست. به راستی آیا هر کسی آرزویی غیر از پیر شدن در کنار عشقش، که عشق را برای هرکس هر چه هست تعریف کنید، دارد؟ با شخصی مواجهیم که قدم در راهی میگذارد که آرزوی هر کسی است، و وقتی آرزویش را برآورده شده می بیند که همزمان پی می برد که با واقعیت فاصله گرفته است. و این آرزو در خیال و رویا نه برای او، که برای هیچ کس ارزشی ندارد(البته اگر تصور کنیم که آن آرزو دست یافتنی باشد2). درست همینجاست که "سرآغاز" شکل می گیرد. سرآغازی برای رسیدن به واقعیت و دنبال کردن آرزویی در آن. و سوال من اینجاست که اگر این عشق نبود، بهانه ای برای آغازِ"سرآغازی" بود؟
و اگر "سرآغاز" ادامه پیدا می کند، بی شک باز هم عشقی وجود دارد و باز هم آرزویی. اگر "کاب3" آرزوی دیدن فرزندانش را، که دلیلی به جز عشق ورزیدن ندارد4، نداشت، قدم در راه پرخطر داستان فیلم می گذاشت؟
به اعتقاد من، ما داستان عشق ورزیدنی را دنبال می کنیم، که در سایه و به طور غیرمستقیم به آن پرداخته می شود. همزاد پنداری بیننده در قالب همین عشق ورزیدن قرار می گیرد و شاید اگر این نبود، رویا و خواب برای او باورپذیر و قابل درک نمی شد. هدف داستان برایش بی معنا می شد و پارادوکسی که در صحنه آخر فیلم مشاهده می کرد، او را دچار تفکر و اندیشه ای عمیق نمی کرد. از این روست که اصرار دارم عشق را پایه و اساس این داستان معرفی کنم اگرچه، نظمی که در این فیلم حکم فرماست را می توان اسکلت اصلی این پیکره دانست. نظمی که براساس قوانینی برپا شده است که در ضمنی که به قدری نو و جدید است که هرکدام برای بیننده خوشایندو تفکر برانگیز، شامل قوانینی می شود که واقعا در خواب و رویای ما وجود دارد ولی شاید کمتر به آن اندیشیدیم و یا توجه کردیم5. وشاید بیان همین واقعیات دور از چشم است که دیگر قوانین این فیلم را برای بیننده باورپذیر می کند.
هنگامی که بچه تر بودم با همان رویاهای کودکانه خود می اندیشیدم که اگر انسان می فهمید در خواب است، چه کارهایی می توانست انجام دهد6. جایی که هرکس می فهمید هیچ مرز و خط قرمزی وجود ندارد که نتوان آن را شکست. و آیا همین دلیل کافی نیست که بیننده ای که خود را در جایگاهی می بیند که آرزوی دست نیافتنی اش برآورده شده، از تماشا خسته نشده و لذت ببرد؟
و در آخر، باید از موسیقی فیلم تقدیر کرد. هیچ کجا و در هیچ صحنه ای از فیلم، موسیقی بیننده را تنها نمی گذارد و به درک بهتر فضای فیلم، شخصیت ها و صحنه ها کمک می کند. و به قدری دلنشین بیننده را درگیر داستان می کند که اگر آگاهانه به آن دقت نکنید، متوجه آن نمی شوید.7و8و9
پاورقی:
1.
2. دست نیافتن به آرزوها، مهمترین عاملی است که هر انسانی دوست دارد رویایی ببیند، که شاید در آن رویا، آرزویش تحقق یافته است. برایم جالب بود که در صحنه ای از فیلم در گفت و گویی بین دی کاپریو و الن پیج، دی کاپریو تلاش برای به تصویر کشیدن رویای همسرش را در جمله ای بدین گونه شرح می دهد:
Ariadne: Why is it so important to dream?
(چرا برات اینقدر مهمه که خواب ببینی؟(
Cobb: Because, in my dreams we are together.) چون توی خواب ما هنوزم با هم هستیم(
و همزمان پس از شنیدن این جمله یاد ترانه ی ماندگار"جان مریم" استاد محمد نوری افتادم که:
باز دوباره صبح شد/ من هنوز بیدارم/ کاش می خوابیدم/ توروخواب می دیدم.
و می بینیم که این امر، فارغ از فرهنگ و قوم و ملیت است و از این رو بود که گفتم اگر فرض کنیم آن آرزو دست یافتنی است.
3. شخصیت اصلی داستان با بازی لئوناردو دی کاپریو.
4.که به دلیل از دست دادن همسرش، این عشق ورزیدن پر رنگ تر شده است.
5."تا وقتی بیدار نشیم، نمی دونیم که خوابیم" که یکی از دیالوگ های فیلم است و واقعا اینگونه است.
6.وآن زمان چنان درگیر این تفکر بودم که اگر باور کنید، چند بار برایم اتفاق افتاد.(و شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد)
7.بی شک بازیگران سرشناسی که شاید حتی نقش کوتاهی در این فیلم بازی کرده اند، در کنار کارگردانی کریستوفر نولان و سعی او در نوشتن فیلم نامه که از شکل گیری ایده تا ویرایش نهایی ده سال به طول انجامیده از دیگر علل موفقیت فیلم است.
8.اساسن این نوشته نه یک نقد، که اندیشه ای شخصی است.
اشتراک در:
پستها (Atom)











